تبليغاتX
دولابی

 

 

برای دیدن عکس های بیشتر به ادامه مطلب مراجعه نمائید.

۱۳۹۰/۳/۱۸


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه 5 دی1390ساعت 18:18 توسط محمد |

رفیق از مه جدا بو                                      ای خدا ای خدا

نادنم که ایطو بی چه بو                               ای خدا ای خدا

ما که هستم وا هم مثل برار                        زمانه بی ما اهکه از هم جدا

رفیقان قدر هم بدانی                                 که ای دنیا به کس ناکن وفا

فرهاد ما هسته با مرام                              یک لحظه خنده نشکه از رو لباش

که فکر شکه فرهاد خندان                           بال بزن برید به سوی آسمان

هنوز باور نمنکرده                                     که یه ره و بی ما ول اهکرده

با اون لهجه شیرین خو شگو                        هوروست که هودی اهسیده

حالا کیایی فرهاد تا بگینی                         شهر دولاب  در فراقت تو بدوه نالان

تو که رفتی جا خو خش ادکه                      بی ما در ای دنیای بی رحم ول ادکه

خدا تا بیست و یک سال فرشته خو اهکه مهمان زمین   

                                       بعد از گردش روزن ندا هن که بدو خانه میزبانان خوبی نهن

 

۱۹ آذر روز تولد فرهاد جان بود

فرهاد جان تولدت مبارک

برای شادی روح پاک فرهاد فاتحه ای قرائت کنید

برای دیدن عکس های بیشتر به ادامه مطلب مراجعه نمائید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه 28 آذر1390ساعت 10:17 توسط محمد |

 

           

 

          

 

          

گلچین روزگار چه خوش سلیقه است

میچیند آن گلی که به دنیا نمونه است

آن گلی که می دهد به باغچه صفا

گلچین روزگار امانش نمیدهد

۱۳۹۰/۹/۶

وداع با خوبان،وداع با یاران باصفا خیلی سخته هنوز باورم نشده که او دیگر در کنار ما نیست باورم نشده که من دارم عکس و خاطراتش رو در وبلاگ ثبت میکنم به عنوان یادبود اونی که همیشه در کنار ما بود هیچ وقت خند از روی لبانش بند نمی شد وقتی می دیدیش همه غم و غصه هات رو  فراموش میکردی از بس شوخ بود هر وقت برنامه تفریحی داشتیم فرهاد پیش قدم بود چند روز پیش هم اومده بود پیشم میگفت بیا یه برنامه بریزیم بریم دور هم کنار ساحل بشینیم.هر وقت برای فیلمبرداری می رفتم میگفت منو هم خبردار کن تا با هم بریم حالا کجایی بی وفا رسم و مرام تو این نبود که تنها بری چطو از دلت اومد دوستانت رو تنها بذاری مگه خودت نمیگفتی همیشه هرجایی که بخوایم بریم باهم میریم  میدونستی که دوری تو خیلی برای ما سخته .

من اون شب که تصادف کرده بودن ناوتیب بودم تا ظهر که نگهبانیم تمام شد سوار ماشین شدم تلفن همراهم رو نگاه کردم که 15تماس بی پاسخ بود بابا علی جاسم اسماعیل و شماره خانه افتاده بود نگران شدن که چی شده زنگ زدم گفتن بدو خانه کارت داریم ولی نگفتن چی شده زنگ زدم به بابا که جریان چیه گفت تو برو خانه من دارم از پزشک قانونی میام شوکه شدم گفتم برای چی گفت فرهاد رو داریم میاریم بعد هرچی بابا حرف میزد اصلا صدام بالا نمی یامد سرم گیچ می رفتم باورم نمی شد به زور خودمو رساندم خونه که آره درست همه گریان بودند فرهاد دوست داشتنی ما را ترک کرده بود.فرهادی که یک روز ازش دور میشدی دلت واسش تنگ میشد حالا برای همیشه رفت و مارا تنها گذاشت.

چند شب اومده بود خانه ما گفت اومدم صله رحم بجا بیارم و نشستیم دور هم غذا خوردیم و بگو بخند بعد گفتم فرهاد کی می خوای زن بگیری گفت دوست دارم ولی اونی که عاشق بودم منو رد کرده چون پولدار نیستم یه قلب پاک و صاف دارم که کسی خریدارش نیست گفتم بی خیال با هم میشینیم و یه دختر خوب واست پیدا میکنیم

بعد تو ذهن خود خانه به خانه رو چک میکرد که آیا دختر دارن یا نه تا آخر به نتیجه رسیدیم و گفت پس نوروز مامان رو بفرستم شاید ما هم متاهل شدیم حالا کجایی فرهاد مگه قرار نبود مامان نوروز برات بره خواستگاری بی وفا تو که رفتی

انشاالله خداوند در جهان آخرت او را با انبیاء محشور کند و بهترین حوریان بهشتی را نصیبش کند

شکر خدا حال برادرش بعد از عمل بهتر شده

این اخرین جمله و اس ام اس فرهاد بود که برای دوستانش فرستاد

***زیباترین منش آدمی محبت اوست،پس محبت کن چه به دوست و چه به دشمن که دوست را بزرگ کند و دشمن را دوست***

 برای دیدن عکس های بیشتر به ادامه مطلب مراجعه نمائید*

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه 6 آذر1390ساعت 11:39 توسط محمد |

 

برای مشاهده عکس های بیشتر لطفا به ادامه مطلب مراجعه نمائید.

موفق و سربلند باشید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه 26 آبان1390ساعت 9:57 توسط محمد |

به نام خالق هستی

با سلا و خسته نباشد خدمت دوستان و همشهریان عزیز امروز می خواهم قسمت اول خاطرات سربازی را برای شما در وبلاگ درج کنم امید است که مورد قبول عزیزان قرار بگیرد

 مطالب را ی شعر بسیار زیبا از سربازی آغاز میکنم.

نگو خدمت بگو زندان هارون               که دل در جوانی می کند خون

نگو خدمت بگو سرچشمه غم           نگهبانی زیاد مرخصی کم

عجب کردند تراشیدند سرم را           لباس سیاهی کردند تنم را

نوشتم نامه ای بر برگ چایی           که هر وقت می خوری یادم بیایی

توی برجک نشستم خوابم آمد         محبت های مادر یادم آمد

گروهبانان مرا آواره کردند                 لباس شخصی ام را پاره پاره کردند

دم دروازه قرآن که رسیدم                صدای طبل و شیپور شنیدم

به خود گفتم که این طبل نظام است     دگر شخصی گری بر من حرام است

نوشتم نامه ای بر برگ چایی             کلاغ پر می روم مادر کجایی

گمان کردم سربازی دو سال است        ندانستم که عمر یک جوان است

 

 

 

تاریخ اعزام:18/3/1390

پایان دوره 16/5/1390

محل آموزش : مرکز آموزشی احمد ابن موسی

 

قسمت اول

مقدمه ای بر رفتن من به خدمت مقدس سربازی

نزدیک های بهمن ماه بود که باخبر شدم دارند برای سرباز معلمی ثبت نام میکنند با خودم گفتم که دیگر نباید این فرصت را از دست بدهم.

رفتم و پیگیر قضیه شدم تا شاید بتوانم کاری کنم ، ثبت نام فقط جاسک و بشاگر داشت شرایط جوری بود که می توانستم ثبت نام کنم دست به کار شدم 18/12/1390 همه مدارک را تکمیل و تحویل به اداره اموزش و پرورش جاسک نمودم کارها خوب پیش رفت با خیال راحت منتظر جوابش نشستم چون بچه ها آن جوری که به اطلاع رسانده بودند خرداد ماه جوابش خواهد آمد خرداد ماه از راه رسید اما خبری نشد نگران شدم شاید اتفاقی افتاده که روز بعد یه نامه دریافت کردم از حوزه نظام بود تاریخ اعزام 18/3/1390 بود گفتم پس خوبه کارهام تمام شده موقعی که رفتم پیش دوستانم که مثل من ثبت نام کرده بودند برگه را به آنها نشان دادم گفتند پس با هم حرکت میکنیم ،همینجور که صحبت می کردیم به برگه سفید که برای ما آمده بود بررسی کردیم یک جای کار اشکال داشت در برگه من چیزی به عنوان امریه آموزش و پرورش درج نشده بود. نگران شدن اما امید داشتم ولی وقتی هم نمانده بود تقریبا یک هفته ، فرداری آن روز زنگ زدم به اداره که از جریان بهتر با خبر شوم در تماسی که آن روز داشتم به من اطلاع دادند که پرونده شما برگشت خورده ،چند لحظه از خود بی خود شدم مثل این بود که یک جریان 220 ولتی به من وصل شده باشه سر جای خود میخ کوب شدم بعد از چند لحظه که به خود آمدم اصلا باورم نشده بود که کارهام بهم خورده خیلی ناراحت و اعصبانی شدم .

رفتم و با خدای خود راز و نیاز کردم استخاره کردم یکمی آرامتر شدم بعد ها گفتم خدا خودش بهتر صلاح بنده خود را می داند شاید آن کار به ضرر من بوده در هر صورت یجوری خودم را آرام کردم گفتم بی خیال چیزی هست که باید سپری شود حالا خدا خواسته در این مسیر حرکت کنم توکل بر خودش میرم جلو.

 

 

روز حرکت

18/3/1390 فرا رسید یک روز زودتر از دوستان و بچه های محله خداحافظی کردم شب آخر بچه ها هم یه برنامه ترتیب داده بودند کنار ساحل برای بدرقه من که خیلی خوش گذشت.

سخت ترین خداحافظی ،خداحافظی کردن از مادر بود چون مادر ها قلب رئوف و لطیفی دارند و خیلی زود احساساتی می شوند پدر هم مثل مادرها نسبت به فرزندان خود علاقه شدید دارند ولی به دلیل مرد بودن می توانند احساسات خود را کنترل کنند آن روز مادر اشک در چشمانش موج میزد روز سختی بود بعد از خداحافظی همرا پدر سوار ماشین شدم و حرکت کردیم به سوی حوزه بندرعباس.

ساعت 3 عصر رفتیم ترمینال بابا همراهم بود بعد از خداحافظی از بابا سوار اتوبوس شدم و آماده برای حرکت به سوی شیراز.

آموزشی هایی که از استان اعزام شده بودند سه اتوبوس بودند بیشتر بچه های بندر و میناب و بستک و ...

بچه های بندر توی  اتوبوس مثل همیشه در عین باصفا و باحال بودن زیاد شلوغ بازی میکردند .ساعت 12 مورخ 18/3/1390 رسیدیم به یگان آموزشی نیمه های شب بود و دژبان مانع از ورود ما به پایگاه شد و مجبور شدیم شب در سالن درب ورودی به سر کنیم.

صبح فرا رسید دژبان همه بچه ها را به خط کرد نکات مهم را به ما یادآوری نمود بعد از بازرسی ما را به یگان آموزشی راهنمایی کردند مراحل اولیه را طی کردیم مثل فرم اطلاعات فردی و از اینکار ها تا ظهر رفتیم ساتر و لباس و جیره استحقاقی تحویل گرفتیم روز سختی بود از شب قبل غذا نخورده بودیم صبح تا عصر هم زیر آفتاب نشسته بودیم کم کم داشتم از حال میرفتم در آخر یه لقمه بخور و نمیری شمام به ما دادند و رفتیم استراحت کردیم. صبح جمعه بود روز های تعطیل کاری خاصی نداشتیم و استراحت کریدم.

تا یک شنبه که تقصیمات انجام نشده بود بی کار بودیم به خود گفتم عجب خدمت باحالی.(یکشنبه تقصیمات تمام شد)

دوشنبه ساعت سه صبح از خواب بیدار شدیم نماز خواندیم بعد به خط شدیم برای مراسم افتتاحیه.

همه در میدان صبحگاه جمع شدیم تقریبا بین دو یا سه هزار نفر بودیم فرمانده پادگان از جایگاه نظاره گر ما بود.

آن روز فرمانده پایگاه چند تا حرکت از بچه ها خواست که خیلی برای همه سخت بود چون بدن ها اصلا آماده نبود و بیشتر بچه ها بی هوش یا دچار خون دماغ شدند.

اولین حرکتی که صادر کرد دو به مسافت 400 متر در عرض 15 ثانیه, بعد حرکت به صورت پامرغی،سینه خیز و در آخر غلط زدن نزدیک به ده تایی از بچه ها زیر دست و پاه مسدوم شدند . یکی از بچه ها دقیق نمی دانم فکر کنک عرب بود زد زیر گریه مثل یه  بچه 10 ساله هم ناراحت کننده بود هم خنده آور.

بعد فرمانده درباره عملکرد بچه ها صحبت کرد و گفت بنده خواستم قدرت و نیروی جسمانی شما را بسنجم تا بتوانیم برای این دوره برنامه ریزی کنیم (قدرت بدنی 10 درصد)

بعد از میدان راهی آسایشگاه شدیم نزدیک به 50 درصد بچه از ترس آن حرکات و تنبیهات روز اول در فکر فرار و جیم زدن از پادگان شدند یه لبخندی به آنها زدم و گفتم اگر مرد با این کار های کوچولو جا بزند که مرد نیست حالا که شروع کردید باید تمام کنید مرد باید سختی بکشه.

کار را آن کرد که تمام کرد.

روز بعد همه بچه ها ترسان و هراسان از خواب بیدار شدند گفتند خدایا امروز چی خواهد شد همیشه ساعت 3 صبح بیدر باش بود برای نماز و بعد از نماز نظافت آسایشگاه تا ساعت شش که موقع صبحانه بود ساعت 6:30 دقیقه هم باید در میدان صبحگاه حاضر می بودیم.

آن روز رفتیم میدان صبحگاه نفس ها در سینه ها حبس شده بود نمی دانستیم چه خواهد شد که ناگهان رئیس پادگان بعد از مراسم اولیه و برافراشتن پرچم جمهوری اسلامی ایران به جانشین گروهان ها دستور داد که آموزش را شروع کنند جانشین دسته ما آقای اسلامی بود گروهان ما نسبت به گروهان های دیگه زودتر نکاتی که آقای اسلامی بازگو می نمود فرا میگرفتند.

بعد رفتیم برای نهار غذا خوردن آنجا خیلی سخت بود چون قبل از غذا دادن اینقدر اذیت و تنبیه می کرد که راضی بودیم غذا نگیریم ولی کاری به ما نداشته باشه فرق نمی کرد هر وعده غذا که می خواستیم بگیریم همان آش بود و همان کاسه

روز چهارشنبه بچه ها همه تب و تاب خانه و مرخصی داشتند همه دلتنگ خانه بودند از شانس ما پنج شنبه و جمعه تعطیل بود و بچه ها به امید این دو روز که شاید مرخصی بدهند شاد و خوشحال بودند هر جایی که از پادگان حرکت میکردیم سخن از مرخصی بود

ادامه این قسمت تا چند روز آینده ثبت خواهد شد

لطفا ما را از نظرات گرم و سازنده خود دریغ نکنید

موفق و پیروز و سربلند باشید

 

+ نوشته شده در یکشنبه 6 شهریور1390ساعت 15:6 توسط محمد |

با سلام و خسته نباشید خدمت خوانندگان وبلاگ دولابی امید است که شاد و سربلند باشد

در حال حاظر بنده در خدمت مقدس سربازی به سر می برم و آنجا در اوقات فراغت به خاطره نویسی می پردازم که انشاالله اگه وقت اجازه دهد بعد از اموزشی در وبلاگ درج نمایم.

خاطرات جالبی از روزهای خوش و ناخوش خدمت سربازی که بسیار جالب خواندنی است.

موفق و پیروز و سربلند باشید.

محتاجیم به دعا

برای سلامتی خودت و دوستان و خانواده محترمت یه صلوات بر محمد و آل محمد بفرست.

+ نوشته شده در شنبه 25 تیر1390ساعت 20:58 توسط محمد |

 

با سلام و خسته نباشید خدمت دوستان و همشهریان گرامی

میروم خوش به سبک بالی باد
................................................. همه ذرات وجودم آزاد


خدمت دوستان عزیزیم عرض کنم که ما دیگه عازم خدمت شدیم ۱۸ خرداد باید کوله بار ببندیم و راهی شویم. از بینندگان و همشهریان عزیز طلب حلالیت داریم انشاالله بعد از خدمت که اومدیم بتوانیم رضایت شما را جلب کنیم با به روز کردن و متنوع کردن وبلاگ

اگر در این وبلاگ مطلبی درج شده بود که موجب رنجش خاطر دوستان شده ما را به بزرگی خود حلال کنید

در حال حاضر عکاسی نگار دولاب واگذار میشود به برادر گلم علی تا در نبود من کاستی و کمبود ها را جبران کند.

بسوزد خدمت سربازی که سوخت جگرم

                                                                  دوست دخترم مادر شد و من هنوز پسرم

دوستان اگر شعری در زمینه خدمت سربازی دارند در قسمت نظرات ثبت نمایند تا از بین اشعار گفته شده یکی به عنوان بهترین شهر انتخاب و در وبلاگ درج گردد

ّهر روز سلام و پرسش و خنده/ هر روز قرار روز آینده

اکنون دل من شکسته و خسته است / زیرا یکی از دریچه ها بسته است

نه مهر افسون، نه ماه جادو کرد/ نفرین به سفر که هرچه کرد او کرد

موفق و پیروز و سربلند باشید

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 4 خرداد1390ساعت 20:11 توسط محمد |

با عرض تسلیت به خانواده داغدار دو شهید مهران و صابر که در یک حادثه در دریا غرق شدند

ظهر بود تازه از مسجد آمده بودم خانه موقع نهار بود که تلفن زنگ خورد ...

+ نوشته شده در چهارشنبه 28 اردیبهشت1390ساعت 17:58 توسط محمد |

با سلام و خسته نباشید خدمت دوستان و همشهریان گرامی

امروز چندتایی عکس از بوخو منطقه ای در دل کوه که با بارش باران سرسبز و دلنشین می شود گذاشتم

در آن منطقه چندتایی از بچه های هلر و بندرعباس در حال درست کردن قنات بودند که این کار شایسته تقدیرو تشکر است در روز های آینده انشاالله عکس هایی از این دوستان در حال درست کردن قنات ثبت خواهد شد

 

+ نوشته شده در شنبه 13 فروردین1390ساعت 11:29 توسط محمد |

دیشب یه حال عجیبی داشتم نمی دونم چرا

به صورت ناخواسته به یاد یکی از دوستان سفر کرده افتادم

دوستانی که واقعا از دست دادنشان خیلی سخت بود

همیشه لبخند بر لب داشتن و مرام معرفتشان وصف نشدنی بود اما دست روزگار انها را از ما جدا کرد

دیشب بغض عجیبی داشتم چون اصلا باور نداشتم که دیگر در کنار ما نیست دیگر آن خنده ها و شوخی های او را نمی توانیم ببینیم.

اشک خود به خود سرازیر شد.

خداوند انشاالله او را در جنات برین و با اولیا محشور فرماید

برای شادی روح او یک فاتحه قرائت فرمائید.

 این شعر را آقای عبدالرحمن دولابی زاده در وصف دوست و یار سفرکرده سروده است.

ببخشا که د ر حق تو کاری نکردم!

این  دنیا را  به غفلت  هدر   کردم!

ندانستم که هستی زدنیا تا به کی

ببخشم،  ببخشم  یا حق  و یا حی

خدا ،  مرا  بخشید  از   حق   خود

ولی   تو مرا   نمی بخشی ز خود

نماندی  تا  کنم  حق  خود  را  اَدا

زود گذر  کردی  ز  دنیای بی  وفا

این  خواب  که  خبر  مرگت   اورد

ثانیه ای نکشیدکه خبر مرگت امد

دل  باور   نمیکند   که  تو   رفتی

انگار  رفتیو  کوله   بارو    بستی

حالا چاره ای ندارم جز دعا برایت

می دانم زندگی نماند ،به  کامت

http://www.saye18.blogfa.com/

+ نوشته شده در یکشنبه 8 اسفند1389ساعت 19:10 توسط محمد |