پارو از دستم می افتد من می مانم : یک اقیانوس
بی ساحل می رانم خود را هر سو بی مقصد بی فانوس
قایق سنگین لنگان لنگان از موجی تا موجی دیگر
می افتم از قایق بیرون نفرین بر عمقت اقیانوس!
از ماهیهایت بیزارم اینجا غیر از گمراهی نیست
روحم بر می آید با تن اما در معراجی معکوس
حالا کوسه ؛ با ساتورش سر تا پایم خون می ریزد
در اعماقت سر گردانم کی بر می خیزم از کابوس
تو آبی خوابی آرامی مرجانها خوابند آرامند
خون ماهی هستم می غلطم در بستر با یک اختاپوس